دو کلمه حرف دل

حرف هایی از سوز دل...

 
پاسخ معمای شب بارانی + معمای انیشتین
نویسنده : پروین - ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳٩٠
 

سلام.

هفته گذشته معمایی طرح کردم که بعضی ها همان بار اول پاسخ صحیح گفتند مثل عاشقان سبز عزیزhttp://sanjesh011.persianblog.ir

بعضی ها هم رفتند و با دوستانشان مشورت کردند و بعد از یکی دو بار به پاسخ صحیح رسیدند مثل آقا عبدالله گل (پسر عزیزم) http://jahrom73.blogfa.com

و بعضی ها هم خودشون رو جای دیگری گذاشتند و به پاسخ صحیح رسیدند. مثل پرگل عزیزم.http://delammikhahad.persianblog.ir

و اما پاسخ صحیح : از آنجایی که دکتر را می شناسیم و ایشون به احتمال نزدیک به 100% رانندگی بلدند ، ماشین رو به ایشون می دادم تا پیرزن را به بیمارستان برساند. اگر در راه مشکلی هم برای پیرزن پیش بیاید دکتر مواظبش خواهد بود.

خودم هم یک چتر از ماشین برمی داشتم و بالای سر دختر خانم جوان می گرفتم و هر دو به انتظار اتوبوس می ایستادیم. حالا هر چقدر اتوبوس دیرتر بیاید بهتر. فرصت کافی خواهم داشت تا خودم را به دختر اثبات نموده و به اصطلاح جوونای الان ، مخش را بزنم.

بعنوان جایزه به هر یک از سه نفر بالا یک رمز شارژ ایرانسل به آدرسشون می فرستم. نفر اول 20000 ریال و نفرات دوم و سوم 10000 ریال. اگه سیم کارت ایرانسل هم نداشتند میتونند به عزیزانشون بدهند. (باور کنید جایزه دیگه ای که بشه اینترنتی فرستاد به ذهنم نرسید.)

اما معمای این هفته :

معمای آلبرت انیشتین :

می گویند انیشتن این معمارا در قرن نوزدهم میلادی طرح کرده و به گفته او نود و هشت درصد مردم جهان در آن دوره (و یا شاید این دوره !) نمی توانستند این معما را حل کنند.

شما هم با حل این معماباهوش بودن خود را ثابت کنید ...

* در خیابانی ، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد.
* در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.
* این پنج صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند ، سیگار متفاوت می کشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند.

سوال: کدامیک از آنها در خانه ، ماهی نگه می دارد؟

راهنمایی:
  ۱. مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند.
  ۲. مرد سوئدی ، یک سگ دارد.
  ۳. مرد دانمارکی چای می نوشد.
  ۴. خانه سبز رنگ در سمت راست خانه سفید قرار دارد.
  ۵. صاحبخانه خانه سبز ، قهوه می نوشد.
  ۶. شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد.
  ۷. صاحب خانه زرد ، سیگار Dunhill می کشد.
  ۸. مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد.
  ۹. مرد نروژی ، در اولین خانه زندگی می کند.
۱۰. مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند.
۱۱. مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند.
۱۲. مردی که سیگار Blue Master می کشد ، آب میوه می نوشد.
۱۳. مرد آلمانی سیگار Prince می کشد.
۱۴. مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند.
۱۵. مردی که سیگار Blends می کشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.

برای حل این معماابتدا یک جدول ماتریسی طراحی کرده و با استفاده از راهنمائی های بالا ، خانه های آن را پر کنید.

به عنوان مثال با استفاده از راهنمائی شماره (9) پی می بریم که مرد با ملیت نروژی در اولین خانه زندگی می کند و آن خانه در جدول را به ملیت نروژی اختصاص می دهیم.

** سعی کنید از کسی کمک نگیرید ، اون وقت دیگه جزء 2% افراد باهوش دنیا نیستید !...

موفق باشید ....

پ.ن. فقط به اعلام ملیت دارنده ماهی اکتفا نکنید. ارسال کلیه اطلاعات هر 5 ملیت الزامی است.


 
 
لیبی , رسیدن به آزادی یا فریبی دیگر؟
نویسنده : پروین - ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ مهر ۱۳٩٠
 

 

قذافی دیکتاتور لیبی کشته شد.

این تیتر اکثر روزنامه ها ، سایت های خبرگذاری و رسانه های صوتی و تصویری است.

قذافی به دست انقلابیون کشور لیبی ، یعنی مردم لیبی کشته شد.

چند وقت پیش مطلبی رو در سایت http://www.mellatonline.ir از زبان آقای سید جواد صالحی پژوهشگر ارشد مرکز پژوهش‌های علمی و مطالعات استراتژیک خاورمیانه میخوندم با این سوال که "آیا مردم لیبی بازنده شدند؟"

چکیده ای از حقایق لیبی که بنظرم خیلی جالب اومد در زیر میارم :

برخی بر این اعتقادند «که رسانه‌های غربی در ماجرای لیبی چنین جو و فضایی برای جهانیان پدید آوردند. البته بدون تردید قذافی رهبر خوبی نبود و نیز دیکتاتور بود اما این همه ماجرا نیست. یعنی همه آنچه که رسانه‌ها لازم دیدند برای ما توصیف و ترسیم کنند دیکتاتور بودن قذافی نبود. آنها خیلی چیزها درباره لیبی را به ما نگفتند تا ما باور کنیم حمله به این کشور درست بود و حرکت مسلحانه داخلی مردم لیبی که خیلی سخت می‌توان نام انقلاب را روی آن گذاشت کاملا درست و منطقی بوده است.»

ادامه را در ادامه ی مطلب بخوانید ...

 
 
معمای شب بارانی
نویسنده : پروین - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢۳ مهر ۱۳٩٠
 

چند روز پیش تو یه همایش شرکت کرده بودم.

مجری آدم بسیار توانمندی بود. حین مجری گریش یه معما طرح کرد. شما هم بشنوید و نظر بدید:

تصور کنید در یک روز بارانی و طوفانی شدید سوار بر خودروی خود شده اید بطوریکه فقط یک جای خالی دارید.

به ایستگاه اتوبوسی میرسید که سه نفر منتظر اتوبوس هستند . آنها خیس از باران و در معرض آسیب جدی هستند.

یکی از آنها پیرزنی است که عنقریب از سرما جان به جان آفرین تسلیم خواهد کرد

دومی پزشکی است که چندی پیش جان شما را از مرگ نجات داده و مدیون او هستید.

و سومی دختری است که می پندارید همسر ایده آل شماست.

اگر پیرزن را سوار کنید هیچ تضمینی نیست که تا چهار راه بعد زنده بماند.

اگر پزشک را سوار کنید احتمال دارد که جان بسیاری دیگر از انسانها را نجات دهد ولی در این صورت همسر احتمالی تان را از دست خواهید داد.

 و نهایتا اگر دختر خانم را سوار کنید هیچ تضمینی وجود ندارد که ایشان به همسری شما رضایت دهد. در اینصورت هم پیرزن خواهد مرد و هم پزشک مربوطه از شما دلخور خواهد شد.

شما بودید کدامیک را سوار می کردید؟

پ. ن. بهترین پاسخ را در شنبه آینده در همین صفحه خواهم گذاشت.


 
 
خوش به حال بی دینی زمان شاه مخلوع ...
نویسنده : پروین - ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳٩٠
 

یادش بخیر یه زمانی احترام به بزرگتر سرلوحه فکر هر آدمی بود. بخصوص جوونها...

یادش بخیر یه زمانی احترام به خانمها شرط اساسی هر رفتاری بود. بخصوص برای آقایون...

یادش بخیر یه زمانی احترام به همنوع و رعایت اصول انسانی از طرف همه رعایت میشد. همه...

میگید مگه الان اینجوری نیست؟ پس گوش کنید.

 

صحنه اول :

تو خیابون یه طرفه به منتها الیه سمت راست میرم تا به آرامی گردش به راست کنم. همه ماشین های جلویی سد راهم میشن. چرا که می خواهند مستقیم برن و یا گردش به چپ کنن. و به من که مدام راهنمای راست می زنن توجهی نمیکنن. در این میون یه ماشین از سمت چپ من می خواد بپیچه جلوم. خب حق تقدم با منه ولی او انگار انتظار داره من و همه بایستیم تا او رد بشه. به همینجا اکتفا نمیکنه و سر من داد میزنه که "مگه کوری!!!"

نگاهش میکنم. حداقل دو برابر او سن دارم. تازه حق تقدم با هم منه. بهش میگم پسرم ادبت کجا رفته؟ میگه وقتی نمیبینی که من دارم راهنما میزنم پس کوری دیگه! (لازم بذکره من فقط حواسم به سمت راستمه نه به سمت چپم. تازه از اینکه عینکی هستم ، بیشتر بهم برمیخوره!!!

صحنه دوم :

ادامه را در ادامه ی مطلب بخوانید ....


 
 
عشق بلا عوض
نویسنده : پروین - ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ٤ مهر ۱۳٩٠
 

پیرمردی صبح زود در حالیکه تند تند راه می رفت ، از خانه خارج شد .

در راه با اتومبیل تصادف کرد و آسیب دید .

عابران به سرعت او را به درمانگاه رساندند .

 پرستاران زخم های پیرمرد را پانسمان کردند ، ولی به او گفتند : باید از پایتان عکسبرداری شود تا مطمئن شویم جائی از بدنتان شکستگی نداشته باشد .

 پیرمرد غمگین شد و گفت : عجله دارم ، نیازی به عکسبرداری نیست .

 پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند .

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است . هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم . نمی خواهم ، دیر می شود !

 پرستاری به او گفت که خودمان به او خبر می دهیم . پیرمرد با اندوه گفت :

خیلی متأسفم او آلزایمر دارد ، چیزی را متوجه نخواهد شد ! حتی مرا هم نمی شناسد !

 پرستار با حیرت گفت : وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید ؟!

 پیرمرد با صدایی گرفته به آرامی گفت :

اما من که می دانم او چه کسی است !

 

  • گاهی در حق کسی خوبی هایی کرده ای ، اما طرف مقابل انگار فراموشی ( آلزایمر ) دارد !
  • گاهی از خطای کسی که تو را آزرده است با بزرگواری می گذری ، اما طرف مقابل انگار  فراموشی  دارد و  اصلاً متوجه نمی شود !
  • حتی گاهی کسی از لطف تو قدردانی می کند ، اما مدتی بعد دچار فراموشی می شود .
  • این عجیب نیست که انسان به نسیان دچار شود و فراموشی  بگیرد ، انتظار و توقع سپاس و پاداش از انسان فراموشکار عجیب است !

 * در همه این حالت ها فراموش نکن که خدا می بیند و هیچگاه خوبی تو را فراموش نخواهد کرد .

 

                             با خودت تکرار کن :

                        اونمی داند ،

                                  خدا که می داند !